شعرهای ماندگار
می نویسم امروز تا مرا یاد کنی در پی فرداها
با سلام خدمت هموطنان عزیز خیلی وقته که خبری از شعرام داخل وبلاگم نیست. ممنون از دوستان که نگران شدن وخبر گرفتن اونقد مسائل جانبی زیاد شده که وقت نمیشه شعر بگم دنیارو می بینی بعد از مدتها امروز که داشتم توی دنیای بزرگ آدما پرسه می زدم یکی از همین آدما که نه من اونو میشناسم نه اون منو می شناسه "فکر می کنم که تا آخر عمر هم همدیگه رو نشناسیم "خداحافظی کرد اولش دلم گرفت اما بعد که خوب فکر کردم دیدم ارزش دل گرفتن نداره رفت که رفت ! به جهنم ! بعداز این خداحافظی که مخاطبش من نبودم به یاد خداحافظی همیشگی آدما میفتم که یه روزی از این دنیا میرن اما کیه که از این خداحافظی دلگیر بشه ؟ دیگه انگاری حس نوشتن توی این وبلاگ رو ندارم پس حالا منم مثل اون غریبه ی غریبه می نویسم بای بعد مدتها دوری اومدم و براتون یکی از اشعارم رو آوردم اما تا نصفه . یه کمی وصف حال آرزوی همیشگی منه چون فعلا همین قدر حضور ذهن دارم براتون نوشتم . پشت این پنجره تنهایی و درین خانه ی متروک دلم سالیانی است تک و تنهایم تک و تنها به چه می اندیشم تک و تنها به سرانجام خودم به اسیری در خاک یا هبوطی ازلی بر ته قلب دنیا هرچه بادا باد من نکو می دانم هر چه هستم هر چه نامم خوانند حکمتی خفته در این دنیایم خلقتم بی هدف و فایده نیست من همان استادم که قلم را آرام تا ته جوهر عشق تا ته نورو صفا صفحه صفحه از عشق نکته رانی کرده است .. .. چون امتحانات پایان ترمم شروع شده دیگه فرصت سر زدن به وبلاگم رو ندارم و شاید تا یه یک ماهی نتونم مطلب جدید بریزم اما این دلیلی نمی شه که شما عزیزان به من سر نزنین و نظر ندین هنوز که هنوزه منتظر نظرات خوب و موثرتون هستم .برام دعا کنین امتحانام رو خوب بدم امیدوارم حالتون خوب باشه . البته پرسیدن نداره همین که سری به وبلاگ من هم زدین و قدم رنجه فرمودین یعنی حالتون خیلی خوبه . من می خوام توی این وبلاگ جدید ترین شعرامو بنویسم و در اختیارتون بگذارم خلاصه سرتون رو درد نیارم منظورم اینه که اینا تازه از تنور در اومدن و داغ داغه . البته هر وقت یک شعر موندگار از ذهنم تراوش کرد حتماً براتون می نویسم . حالا بعد از این همه پرچونگی این شعرهای وبلاگمو به چشمای قشنگتون تقدیم می کنم . چه روشنی بخش است در این کناره دنیا در این سکوت عزیز نگاه من به دو چشم بهاری توست هوای لطیفیست !! گوییا امشب تنم به زیر قطره ی نمناک آسمان هجوم وحشی این تند باد سرما را حس نخواهد کرد . و باد سرد هم بس تازیانه وار می تازد زمین و آسمان خیسند سپاه اسب پاییزی بسوی خانه قلبم هجومی سخت آورده است تمام برگهای خشک پاییز به روی دامن مادر سرود گریه سردادند زمین غمناک از این سردی و آری سایه بانش نیز غمگین تر دو چشم آسمان ابریست و بغض هر نگاهش سخت دلگیر است صدایش ناله های سوز شیدایی است و برق هر دو چشمانش مرا در خود فرو برده است زمین سرد و هوا سرد است و آری این چنین ، پاییز مرا مسحور خود کرده است ! در ین روز بهاری به زیر قطره های خیس باران درون جاده ای زیبا و ممتد کنار یک چمنزار خیالی بدنبال صدای دوست هستم صدایش آیه هایی عاشقانه است نوایش رازهایی جاودانه است من او را عاشقانه دوست دارم جهانش ،آفتابش ،ماهتابش زمین و آسمان بیکرانش همه دنیای او را دوست دارم جانمازم باز است شب کنارم مانده تا نترسم ز سراپای سیاه !! ماه با اشک ترم می گرید و زمین با تپش بی تابش روح زندانی من را آرام می کشاند به درون آسمان هم امشب خیره در من شده است من و شب با همه یکرنگی پابه پای نفس ثانیه ها شعر زیبای تو را می خوانیم اشکهایم جاری نفسم جا مانده بغض در راه گلویم مانده دستهایم در باد طرح موسیقی نجوای تو را می سازند در دل خلوت شب چشم سجاده من می گرید دانه های تسبیح هر کدامش جایی است هر کدامش غلتان سوی تنهایی خود می تازد اشک در چشم ترم می خشکد بدنم رقص کنان چشم در چشم زمان دست در دست جهان در چمنزار وجود می خرامد با ناز کهکشان هم گویی متحیر شده است ! چه فضایی ! چه هوایی! هرچه در کنج اتاقم جاریست نبض احساس تو را می گیرد من به هنگام رکوع حس ناب ازلی میگیرم من و دنیای درون سر نهادیم به مهر و به ان ظلمت شب یادگاری دادیم هرچه در سینه ی ما پنهان بود من در آن حس سجود اشکهایم جاریست شانه هایم لرزان کوله بارم خالیست من دیوانه ،پر از تشویشم حال ای لطف و صفا ای همه جود و سخا من درین تاریکی سوی تو آمده ام که بگیری دستم من اسیری هستم که به یک نیم نگاهی بندم نگهم کن که نگاهت عالیست! من همان تبعیدی در بیابان گناهم هستم من همان کفتر زندانی زندان تنم قفسم بشکن و زندانم کن !!!!!!!!!!!! ای سراسر پاکی ! ذستهایم خالیست نفسم جامانده بغض در راه گلویم مانده شبنم اشک به چشمم خفته حال در خلوت خاموش سحر در خداحافظی شب با صبح سوی من پیک و ندایی بفرست که مرا می خوانی و ندا می دهی ام ای سراسر پوزش ! کوله بارت بربند و سلامم بشنو . زندگی ابر بهاریست که تا جان دارد صورت زخمی ما را به نمی می شوید من در این روز قشنگ ابری چشمهایم به در است ..... تا بیاید از در نغمه ی خوش خبر موعودم گرفتار غمی دیرینه هستم دلم بارانی و ابریست آری بدنبال نگاه خاکی هستم اگر باران مرا در بربگیرد برایش قصه هایی ناب دارم اگر روزی بیابم چشمه ای ناب ز شوق و شور احساسم بگویم اگر یابم مهی در سایه ی شب برایش نغمه نغمه می سرایم دلم در حسرت نوری است ای وای !!!!!!!!!!!!!!!!! چه سازم گر که در شب جای دارم کنار تپه های سبز احساس دلم پائیزواران می خرامد میان حجله های ناب شادی اسیر خنجر بی رحم عشقم چه سازم گر که افبالم چنین است همین بس ، بنده ی رب کریمم همان ربی که جانم در ید اوست تمام آسمان شعر من اوست برایش در تمام لحظه هایم ز عشقی پاک من در گفتگویم بگویم ای خدای نازنینم میان سیل شبنم های چشمم گرفتار غمی دیرینه هستم نمی دانم دست این سوداگر دنیا چه خواهد کرد من نمی دانم ! امشب برای مونس شبهای تار من قلبم تپش گرفت آری دوباره دست نوازش به گونه ام احساس می کنم امشب دلم گرفت از غیبتت عزیز ! اینک مرا ببین در من نظاره کن چشمم به چشم توست آری ! اسیرتم باور نمی کنی !! تنهایی ام تویی تک همصدای من تک مونس شبم !!! فقط می خواهم از اینجا روم شاید تسلی یابد این روحم منم مرغ مهاجر کز برای آشیان خویش دلتنگم مرا اینک توان و پای ماندن نیست !! آری نیست !! باید رفت! الا ای مردم خفته ! همینک من بسوی سرزمین عشق خواهم رفت خداحافظ اسیران اسیر عزلت و عصیان خداحافظ ..... منم مرغ مهاجر کز برای آشیان خویش بس دلتنگ دلتنگم اگر یک شب میان کوچه های غم گذر کردی بیاد آور مرا آن شب که من هم نیز تنهایم در غریبی درد غربت با تو گفتن آخر غمنامه عشق است صفحه صفحه می نگارم با نگاه خیس و مبهم روی این دفترچه پاکم آخرین حس غریبم را من درین غربت اسیرم شانه ام لرزانتر از یک بید مجنون است باد پائیزی مرا بی بار و بر کرده است من به زندان غم عشقت اسیرم مبتلایم دردمند خسته راهم حس من حس غریب آشنایی است آشنایی با اسیری آشنایی با صدای خسته غربت آشنایی با تو ای عاشق ترین عاشق نه !!! غلط گفتم آشنایی با تو ی معشوقه عشقم ای خـــــــــــــــــــدای عاشق و معشوق من من آشنای خسته عشقم بخواب آرام !! ولیکن خواب ناآرام دریا را بیاد آور بخواب آرام !! ولیکن غربت من را میان آشنایانم بیادآور در سراشیب زمان در عبور از پس یک کوچه تنگ در ته جاده تنهایی من در نهانگاه خیال من درون قفسی تنگ ، بسی نالانم من به دنبال رهایی من به دنبال عبور من پی واژه بودن هستم آری ! اینک که هوا افسرده است آری اینک که بسی گوش به بازار کریت رفته است و بسی قلب ز سرمای زمان خوابیده است من درین جاده تنهایی خویش و درین کوچه تنگ در سراشیب زمان ناله ها می شنوم اشکها می بینم دستهایی دیدم که برای عطش خواهش نان سخت تپید گامهایی دیدم که پی غربت و تنهایی من به درون قفس تنگ اسارت می رفت در دل خلوت شب چشمهایم خیس است و دلم سخت شکست تکه های دل من راوی چلچله های ابدیت هستند هر کدامش تنها صحنه زندگی مردی را بس به آواز بلند نوحه خوانی کردند خوب من می نگرم چشمهایم باز و چشمهایم خیس است من به دنبال زمان هجرت چلچله ها را دیدم آری اکنون که زمان می گرید یازده چلچله را می بینم که مرا می نگرند و به من می خندند اولیشان پر و بالی دارد که مرا می خواند تا به دنبال رهایی بروم اولیشان زیباست ! اولیشان همه شور و شر عاشقی است نغمه هایی دارد بس دلکش و زیبا و بلند آه !!! دل من سخت شکست وقت رفتن دیدم ضربتی بر سر این چلچله خوش خوانم با نگاهی غم بار او به پایان رهش می نگرد گوئیا منتظر است آری از حجب نگاهش خواندم گوئیا چلچله ای در راه است گوئیا چلچله ها منتظرند آری اینها همگی منتظر ند که بیاید از راه آخرین چلچله همرهشان حال من می ترسم و به خود می لرزم نکند باز بمانم تنها در پس این چلچله ها آری اینها همگی ، تکه های دل من می باشند او که می آید به پیشم مهربانست و لطیف او نسیمی گرم و روح افزاست او مرا از شیره جان می کند سیراب او نگاهش روشنی بخش است او عالیست !!!! من به پیشش ذره ای خاکم ـ هیچ همچون پوچ ـ من حقیرم من خطا کارم من که در این عالم تنها نفهمیدم ارزش این در نایابم پس چه هستم ؟ هیچ همچو چارپایی خفته در خوابش من اسیر جهل و نادانی او اسیر مهربانی بر من جاهل !! من نمی دانم نفهمیدم که او چونست ای خدایا من چه هستم ؟ پس چرا اینگونه من پستم او مرا گرم نوازش من ورا گرم خشونتهای خویش او برایم آفتاب روشنی بخش است من حقیرم ، پست و بی مقدار چون مرا گرم عطوفت داشت قامتش شد خم به زیر ضربت اندوه من بید مجنونی شد و من سرو والایی خدایا بخششی فرما که بد کردم ستم کردم ندانستم ستم کردم الهی ! هرچه گل یا که کوهی استوار و سرو والایی در این دنیا تو داری کن نثار گوهری نایاب و با ارزش که نام زیبایش بود مــــــــــــــــــــــادر ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
" چه عاطفه ای دارم من !!!! از این طرز نوشتن دارم به خودم شک میکنم " ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()






![]()

| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |


درباره سايت
منوی سايت
پيوندهای روزانه
آرشيو سايت
موضوعات سايت
پيوندهای سايت
طراح قالب
امكانات سايت